تابناك آذربايجان غربي گزارش مي دهد:
اولین تصویری که با شنیدن تفرجگاه بند در ذهن نقش می بندد علاوه بر زیبایی جذاب و دلنشین بند ، کودکان اسپند به دست و گلفروش آن جاست.
کد خبر: ۶۵۴۵۵۶
تاریخ انتشار: ۲۱ شهريور ۱۳۹۷ - ۱۳:۰۲ 12 September 2018

آرزوهای بر باد رفتهبه  گزارش تابناك آذربايجان غربي،کودکانی که عذاب و رنج خیابان ها هر روز به آنها سر می زند و اجبار زندگی، کودکی را از یاد آنها برده است و ما با احساس و بی احساس هر روز و هر روز از کنارشان رد می شویم گاهی لبخندی، گاهی با حسرت و گاهی اشکی از روی ترحم بدرقه شان می کنیم.

 

تصویر کودکی که برای فروش جنس هایش پیش پایت اصرار می کند و اصرار؛ سماجتی که گاهی وادار به خریدت می کند و گاهی وقاحتش باعث می شود دست رد به سینه اش بزنی. اما تا به حال چرایی کار آنها را از خود پرسیده ای؟ اینکه چرا با این سن کم راهی خیابان ها شده اند؟ چرا اینگونه؟ چرا دست فروشی؟ تا به حال هم کلام آنها شده ای؟

 

اینجا بند است و در پشت چراغ‌های قرمز این تفرجگاه  کودکان اسپند به دست با دستان کوچک و چهره هایی ژولیده به شیشه ی هر ماشینی می زنند به امیدی. اما… نگاهی سرد، بی اعتنایی، شمارش معکوس چراغ سبز راهنما ۳۰،۲۹،۲۸٫٫٫و ماشین هایی که با سرعت حرکت می کنند و کودکانی که با دستان خالی دوباره راهی پیاده رو می شوند و همچنان منتظر چراغ قرمز.

 مرد خانه شده‌ایم و خرجی چندین خانواده را می‌دهیم 

۱۴-۱۳ ساله بودند. پرسیدم اینجا چه کار می کنید؟ یکی از آنها با نگاهی پر از شیطنت و تمسخری که از کلامش می بارید، گفت: پدرم زندان است و خرج خانه را من در می آورم با خنده نیم نگاهی به دوستش کرد و گفت: پدر این هم نیست، مادرش هم معتاد است. خرج لباس هایش را از اینجا در می آورد.

 

گفتم چند سال دیگر که بزرگ شدید دیگر سر چهار راه بابت آدامس فروختن و اسپند دود کردن کسی به شما پول نمی دهد، دوست ندارید درس بخوانید، نگاهی به یکدیگر کردند و گفتند: چرا خب، تو این روزگار سواد نداشته باشی کسی تحویلت نمی گیرد. اما باید پول هم داشته باشی. هم خرج خانه را می دهیم و هم برای خودمان لباس می خریم. 

کتانی هایم را نگاه کن، تازه خریدم.

آرزوی تحصیل در دلشان سنگینی می کند 

 دوستش وسط حرفهایش پرید و گفت: من قرار است درس بخوانم، یک آقای مغازه داری قول داده تا شاگرد مغازه اش شوم. هر چقدر بدهد از اینجا آمدن و سر چهار راه ماندن بهتر است. با مظلومیتی که در چشمانش موج می زد، گفت: دلم نمی خواهد بیایم اینجا ولی باید بیایم دیگر… وقتی از درس خواندن حرف می زد برق شوق در چشمانش به امید رسیدن به آینده ای روشن، آینده ای به دور از فقر موج می زد.

 اما جبر زمانه این بزرگ مردان کوچک را به خیابان کشانده بود وگرنه این کودکان هم دلشان می خواهد به جای آدامس فروختن، آدامس های رنگارنگ بخرند، دلشان می خواهد مثل من و تو لباس های نو بپوشند.

 

اما برای همرنگ شدن با من و تو به این اجبار تن داده اند تا سر چهار راه بایستد و تو با نگاه سردت آنها را بدرقه کنی.

 چقدر سخت است تاوان مشکلات خانواده و معضلات جامعه را یک کودک بدهد و یکه و تنها بار هزینه های زمانه را بر دوش بکشد و به جرم کودک خانواده معتاد و غیره و غیره از نگاه اجتماعی مردم شهرش محروم بماند.

 

تفرجگاه بند  با کودکان کار عجین شده اما رخوت و رکود است که اراده هایمان را مسخ کرده یا شاید آنها را جزئی از خیابان می دانیم که می بینیم و چشم می پوشیم.

 اینها درد است، زخم است. جدایی از جامعه ای که معضلات و مشکلات آن نیزه ی دو سری است که به سمت خودمان برمی گردد.

 زشت است اگر آن چنان غرق زندگی روزانه شویم تا مشکلات و معضلات جامعه به قدری بزرگ شوند که ویترین جامعه را بپوشانند. متأسفانه انسان ها باید اطرافیانشان در فقر دست و پا بزنند تا ثابت شود باید کمکشان کنند.

 

کمک را فقط در امور مادی و آن هم فقط زمانی که انسانی در فقر و فلاکت دست و پا می زند خلاصه می کنیم؟ کودک را به جرم خانواده اش متهم و از نگاه و حمایت محروم می کنیم. حتما باید معضل بزرگی رخ دهد تا همه ببینند و بیدار شوند و همه خود را محق بدانند و آنها را مقصر در حالی که مقصر من و تو هستیم.

 

من و تو هستیم که با رفتارمان، با بی احترامی و نگاه سردمان کینه ای در دل این بچه ها می کاریم که آسیب جبران ناپذیری می شود.

جبران ناپذیری ها معضلی می شود که فردا یا باید به خاطر فقرش داد بزنیم و انجمن تشکیل دهیم تا بلکه کمکی کرده باشیم و یا مراقب فرزندانمان باشیم از ترس آسیب های کودکان خیابانی دیروز. برای پیشگیری از معضل، اقدامی سازنده را می طلبد که مسلما خشونت و برخورد فیزیکی سازمانها و نهادهای متولی با این کودکان کارساز نخواهد بود.

به قلم صدف سلطانزاده

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار